تبلیغات
یاور - به بهانه سالگرد روز معلم

به بهانه سالگرد روز معلم

نویسنده : یاور کانون یکشنبه 4 اسفند 1392 06:56 ب.ظ  •    ارسال شده در: مسائل روز معلمان یادها و خاطره ها

به بهانه سالگرد روز معلم

تقدیم به معلمان و آموزشگران مدارس ابتدایی/ همه بخوانند

"به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد"     یادداشتی از علی اصغر ذاتی
هنوز هم صدای او حتی در آزمایشگاه پیشرفته علوم دانشگاه شریف در گوشم می گوید " آب " تازه مداد دست گرفتن را یاد گرفته بودیم . روزهای اولین سال تحصیلی را با توضیح عکس های کتاب و تصاویری که به دیوار کلاس چسبیده بود ، گذراندیم . مسواک زدن ، شانه زدن در آیینه ، عبور از خط عابر پیاده ، بازی کردن و حرف زدن با بچه ها در حیاط مدرسه ، موضوع عکس های کتاب بود . چند روز خط های راست و کج و پشت سر هم را مشق کرده بودیم . اما نمی دانم چرا عادت کرده ام علامت تعجب ! را که اغلب در کتاب به عنوان تاکید و جمله امری معرفی می شد و علامت سوال آخر مساله ریاضی و آخر سوال امتحان بیشتر جلوه می کرد .

خلاصه با مداد قرمز و مشکی یه دفتر مشق نوشتیم ، خط قرمز را از همان روزها به ما حقنه کردند . ما هم دور امضاهای آفرین و صد آفرین معلمان را بامداد قرمز نقطه چین می کردیم و هر روز می شمردیم . تا اینکه خانم حسینی معلم عزیز ما گفت " خوب " بچه ها از فردا درس اول فارسی را شروع می کنیم . با شوق از روزهای دیگر صبح زودتر بیدار شدم و تندتر به مدرسه رفتم . از برنامه صبحگاهی همیشه بدم می آمد ، مسخره بود ، لشکر سرباز کوچولوها ، دادو فریاد و التماس اونم مدرسه دخترانه ، بچه ها رفتند کلاس ، خانم معلم بچه ها رو صف کرد و به آبخوری برد و با صدایی دلنشین تکرار می کرد " آب " . بچه ها چشم هایتان را ببندید !شیر آب را باز کنید و آب را لمس کنید . از آن روز به بعد هر روز چیز تازه یا حکایتی نو شنیدم . وقتی دیکته می گفت خیلی جدی بود . چنان دقت می کرد که گویی خودش دیکته می نویسد . خیلی دوستش داشتم .

تابستان که به روستای شهرمان رفته بودم ، خشکی زمین به من فهماند که آب را هدر ندهیم یعنی چه . پسر دایی ام در مورد درس دارا و سارا داستان زیبایی گفت ، آخه اونا تو کلاسشون سارا هم داشتند و ما همیشه در کلاسمان همه دارا بودیم . من هم از درس انار و بهار و سیب و شکوفه گفتم . دختر داییم از معلمشان حرف می زد که گفته میلیون ها ستاره سیاهی شب را می شکنند تا آفتاب همه جا را روشن کند ، او از من سوال کرد ، آیا معلم شما داستان ماهی سیاه کوچولو رو برایتون گفته ، کچل کفتر باز را چطور ، گفتم معلم ما داستان دیو گفته .

ما هم بویژه دوران ابتدایی فقط حرف معلمان را قبول داشتیم حتی با پدر و مادرمان بحث می کردیم که درس شما با ما فرق می کنه ، خانم ما اینجوری گفته  خلاصه خاطرات روزهای مدرسه یا بهتر بگویم ، دبستان به کمک فرشته های روشنایی و آگاهی ، بیشتر وقتها خیلیزیبا و به یاد ماندنی بوده است .

روزی که خانم معلم دستهای زنانه اش را در خاک باغچه فرو برده بود تا روز درختکاری در حیاط مدرسه نهال بکارد را فراموش نمی کنم ، شقایق که بعدها او هم معلم شده ، برایشآب آورد . دستهای خانم پر از خاک خیس شده بود و او در پاسخ نگار که پرسید ، خانم معلم آیا دستهایتان را هم در باغچه می کارید او با صدای مهربانش گفت آری . دستهایم را در باغچه می کارم ، سبز خواهد شد . شقایق و فاطمه و اشرف و روشنک هم روزی نهالی خواهند کاشت .

من هم واژه های باران و مرد و داس و کار و کارخانه و دهقان فداکار را آموختم حتی مدرسه و معلم مفهوم زندگی و عشق و مادر را برایم معنا کرد . به خاطر دارم که روزی با صدای دلنشین گفت : " زندگی خیابانی است که هر روز از آن می گذرد ، زندگی شستن یک بشقاب است ، زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است .

هرگز فراموش نمی کنم حتی با گفته های او امروز می توانم مفهوم " داسی از آسمان فرود آمده بود و صدای خاک را می درود " دریابم . خانم حسینی  کلاس چهارم هم معلم ما بود . روز اول مدرسه بعد از تعطیلات نوروزی به قول خودش وفا کرد و شعر علی کوچیکه را برایمان خواند ، حال کردیم . همواره بخشی از آن را زمزمه می کنم . " بوی تنش ، بوی کتابچه های نو ، بوی یه صفر گنده پهلوش یه دو اما بردیا همکلاسی ام همیشه باحرکتی رقص گونه زنگ های تفریح می چرخید و می خواند " حوصله ی آب دیگه داشت سر می رفت ، خودشو ریخت تو پاشویهو در می رفت "

حتی یادم نمی رود که معلم علوم گفت : بچه ها می دانید به تازگی کشف  شده که کریستالهای آب هم مهربانی و محبت ، خشونت و تندی را حس می کنند ، بچه ها آن روز چیزی از حرفهای او نفهمیدن .

آقای کاظمی و مسعودی هر دو معلم کلاس پنجم ما بودند  ، تعجب می کنید ، چرا دو تا معلم ، آره اول آقای کاظمی چند ماه معلم ما بود . او اغلب دوست داشت در فرصت های مختلف از مشکلات خودش که می گفت البته اغلب مردم به آن گرفتارند ، سخن بگوید و تکرار می کرد " دانستن حق همه است ، البته اگر بخواهند "

" چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید " سعی می کرد حرفهایش را به زبان ساده بگوید ، وقتی هم می دید که بعضی از بچه های کلاس به حرفهای او گوش نمی دهند . حرفش را قطع می کرد و می گفت مطالبی هست که امیدوارم سالهای بعد برایتان بگویند و سرش را تکان می داد و می گفت حالا کتاب ریاضی را باز کنید . چند تا مساله حل کنیم . آقای کاظمی ماشین پیکانی داشت که بچه ها می گفتند بعد از ظهر با آن مسافر کشی می کند . او هم مثل خیلی ها مستاجر بود و هنگام اثاث کشی کمردرد شدیدی گرفت و در بیمارستان بستری شد . آقای مسعودی آمد جای او ، ایشان درس ریاضی را سخت می گرفت اما علوم را با علاقه درس می داد و همواره از نداشتن آزمایشگاه شکایت داشت ، کاردستی های معلمی که بچه ها با کمک پدر و مادر درست  می کردند اغلب نمره خوبی می گرفت . بد اخلاق نشان می داد اما مهربان بود . آقای مسعودی از روی کلیله و دمنه دیکته می گغت و از کتاب فارسی و شعر ایراد می گرفت ، خیلی مبادی آداب بود و کراوات می زد . برای همین نادر و یعقوب که دو ساله بودند به او می گفتند ساواکی یا آدم فروش ، نمی دونستم چطوری می شود آدم فروخت اما امروز دیگه می دونم چرا توی محل به چند نفر می گویند آدم فروش ، یعقوب می گفت پارسال من رفوزه شدم اول آقای سعیدی کرمانی قرار بود معلم ما باشه ، می گن همین آقای معودی فروختش ، یه هفته نشد ، اخراجش کردند و کسی خبری از او ندارد .

بردیا معلم کلاس پنجمشان هم خانم بود . خیلی داد می زد و حرص می خورد و هر روز تعدادی از اولیاء بچه ها را دعوت می کرد ، همیشه مقنعه اش گچی بود و توی صورتش آویزان می شد ، از حرف زدن با پسر گنده ها دوری می کرد و هی می گفت ، خب حالا برو یک تسبیح چوبی هم بر گردنش بود .

جواد حرفهای زیادی میزد ، می گفت من نمی دانم چرا آقای هاشمی توی کتاب ما با کت و شلوار سر سفره ی خونشون می شینه ، چرا سارا جلوی برادرو باباش هم روسری می پوشه ، چرا معلم با قاچ کردن یه سیب هم کسر و جمع و تفریق درس می دهند . بعضی وقتها هم عده ای رو می برد پشت شیشه دفتر معلم ها می گفت : بچه ها چایی پارتی رو ببینین ، آقای شمس ، سینی چایی های کمرنگ با استکانهای جور با جور براشون می بره اما توی تلویزیون جلسات ادارات رو که نشون می ده ، آب معدنی ، میوه و شیرینی براشون رو میز چیدن ، جعفری توی روخونی قرآن ضعیف بود و می گفت داداشم دیپلم علوم انسانی گرفته بلد نیست یک خط قرآن بخونه ، می گفت من پاهام بو می ده کفشم پاره است دلم نمی خواد بیام نماز خونه ، از مدرسه هم خوشش نمی اومد . می گفت من 3 تا خواهر و برادر دیپلمه دارم اما هیچکدوم انگلیسی بلد نیستند . بابام بیسواده اما چون تو آژانس هتل راننده است از خواهر و برادرم بیشتر انگلیسی بلده . اصلا به ما جه که تیمور کی بود ، اگه راست می گن به ما بگن چرا دیروز جلوی دانشگاه شلوغ شده ، اصلا چرا توی فیلم زندگی مردم در کشورای دیگه ، دخترا و پسرا توییه کلاس با هم درس می خونن ، لباسای خوشگل می پوشن ، موها شونو ماشین نمی کنن ، از مدرسه می رن ساندویچی و هر چی دلشون می خواد می خرن ، تو خونه همش تلویزیون نگاه می کنند و بازی ، تازه می گن بچه های خارج تو مدرسه مشقاشونو تو مدرسه می نویسن و تو خونه کاری ندارند .

تازه دلم می خواد مثل آقای ورزش باشم . دلم نمی خواد مثل آقای قرآن یا آقای مسعودی شما لباس بپوشم . اصلا می خوام برم خارج ، البته وقتی بزرگ شدم .

پیمان از آقای ایرانی تعریف می کرد . می گفت خیلی مشدیه ، خوش تیپ ، خوش اخلاق ، به دردودل بچه ها گوش می ده ، برای بچه های فقیر کت و شلوار می خره ، یه روزی برای رضا که مریضه و حال نداره راه بره ، ساندویچ خرید . بچه ها خیلی دوستش دارن ، روز معلم براش گل می یارن ، یار احمدی باباش بیکاره ولی بچه های کلاسشون می گن ، برای آقای ایرانی یک جفت جوراب آورده که قبلا پوشیده شده بود ، شسته ، گذاشته تو پلاستیک ، آورده . آقا ایرانی سرش را بوسیده و گفته منم ، برات یک بلوز می خرم ، به بچه ها گفته بود برای من کادو نیاورید ، با من حرف بزنید ، روز معلم برام تو کلاس آواز بخونیدیا برام نقاشی بکشید ، داستان بنویسید ، خلاصه خیلی با حاله می گن توی مدرسه راهنمایی و دبیرستان هم درس می ده ، منم از خانم حسینی و بچه ش پویا تعریف کردم و گفتم همه معلم ها خوبن ، درود بر همه ی معلم های خوب ، درود بر همه کسانی که به جامعه انسانی خدمت می کنند . افراد را آگاه می کنند .

به این بهانه در آستانه روز معلم ضمن احترام و تواضع به جامعه معلمان و زحمتکشان ، از همه زنان و مردان فهیم و آموزگاران آگاه سراسر کشور حتی در شهر ها و روستاها و مناطق درخواست می کنم ، همکاران خود را در تشکل های صنفی فرهنگیان و معلمان کشور یاری دهند . فشارها و محدودیت ها برخی از آنها را خسته کرده ، اجازه فعالیت را محدود کردند اما هر روز توی روزنامه ها تو بوق و کرنا فریاد می زنند که به معلم این داده یا می دهند ، به خوبی می دانند که تلاش صنفی مدنی معلمان کشور در تاریخ به ثبت رسید و شما می دانید که خیلی هم نتیجه داده اما باید پیگیری و کامل شود . از فعالان صنفی و تشکل ها و کانون معلمان شهر های خود حمایت کنیم ، جای آنها با انتخابات در کانون ها و تشکل ها بگیریم و فعالیت اجتماعی مدنی و قانونی آنها را ادامه دهیم ، جای تک تک شما در کانون های صنفی خالی است ، پیامها و بیانیه ها و ارتباطات رایانه ای و ارتباط مستقیم خود را پیگیری نمایید ، جامعه می فهمیم و آگاه و آزاده و معلمان سراسر کشور از طریق برقراری ارتباط با یکدیگر و کانون ها تشکل های صنفی را یاری دهیم و اطلاع رسانی کنیم .

بخوبی می دانیم که حمایت و اتحاد شما از همکارانتان تهدیدها را کاهش می دهد به نتایج را سرعت می بخشد و محدودیت ها را رفع می کند میدانید تلاش اجتماعی شما نه فقط مشکلات صنفی فرهنگیان سراسر کشور را کاهش می دهد بلکه موجب افزایش پویایی و رفع مشکلات نظام آموزشی خواهد شد و حقوق دانش آموز و آموزش نسلی پویا برای آینده را محقق می کند ، بلکه قدمهای موثری در زمینه رشد فرهنگ مشارکت مدنی و آنچه خود بهتر می دانید خواهد شد . 
به عنوان هدیه فرهنگیان و تقدیراز تلاشهای ارزشمند انجام شده در روز ارزشمند معلم همه با هم بیشاز گذشته قدمی به سوی اتحاد آگاهانه برداریم و گسترش فعالیت اجتماعی و مدنی در بین اقشار مختلف مردم در راستای آزادیهای تصریح شده در قانون اساسی که حتی باید مورد قبول مخالفان حق فعالیت های اجتماعی و مدنی باشد را موجب شویم و نام خود را در تاریخ تحولات جنبش معلمان کشور بطور واقعی به ثبت برسانیم .

 ما بدان منزل عالی نتوانیم رسید                   

 هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند




برچسب ها: معلم ، آموزشگر ، دوره ابتدایی ،
دنبالک ها: حقوق معلم ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 4 اسفند 1392 07:00 ب.ظ

یکشنبه 4 اسفند 1392 06:16 ب.ظ
دست مریزاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.